خنده های خیس
حالا دنیا رنگ دیگری دارد. حالا تنهایی شبیه یابوی باربریست که جاده را برعكس میرود. گاهی چقدر همه چیز ناگهان اتفاق میافتد. تو كه باشی آیینه از هجوم این همه سنگ نمیترسد و من نمیترسم و فقط به دستهای تو فكر میكنم كه از من دور ماندهاند. این روزها دلم هوای بارانی نقرهای را نفس میكشد. اصلا فرقی نمیكند تو اینجا لابلای همین تنهایی و دود و آهن كنارم باشی یا آنقدر دور كه حتی صدای شكستنم را نشنوی. الان فرقی نمیكند كجای دنیایی همینكه گاهی دلتنگیهایم را تاب میآوری كافی است. همین که از باران و ابر و آفتاب برای این سطرها الهام بگیرم كافی است. حالا تو هستی و این یعنی دنیا با من است. حالا من بر ساحل نشستهام و دریا مهربان و آرام پاهایم را میشوید.
نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۶/۲۶ساعت
19:17 توسط الهام | |
| Design By : Night Melody |
