خنده های خیس
دنیا شبیه چهارشنبه سوری است من اتش می گیرم... تو از روی من می پری... محمد بابايي پور تمام عمر آدمی همیشه بر سر و به پای بغضی کهنه و تازه تباه می شود. لجاجتی سمج و آزار دهنده ! با این که می بیندش اما غرور لا مصب اجازه نمی دهد که کمی تا قسمتی آفتابی شود. بعد از گذشت این همه سال هنوز, زخم همان است و بغض همان.... نه این که مهر و محبتی در کار نباشد که از قضا هست ! اما فقط در خلوت من با خود نه رو در روی " او " عجب ! .... خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را که شانه های مردی مهربان چگونه از هجوم گریه لرزید و لرزید گفتم : گریه ات را ندیده بودم , عزیز ! گفت : می بینی ! و دیدم که تنها عشق است که این چنین زخم کاری می زند. و زخم های من همه از عشق است... نسترن وثوقی دیشب وقتی چشمانم گرم شد عاشقی را بالای سرم دیدم که پرسید: پرستوی قطبی در طول " 30 سال "عمرش با 110 گرم وزن فاصله ای که برای انجام وظیفه و ادای دینش نسبت به " دوست " طی می کند برابر با سه بار رفت و برگشت به کره ماه است . تو در" صد سال "عمرت چه می کنی؟ وزنت را نمی پرسم. ما بی صدا مطالعه می کردیم اما کتاب را که ورق می زدیم تنها گاهی به هم نگاهی... ناگاه انگشتهای " هیس ! " ما را از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشمای من و تو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود ! قیصر امین پور مي دانم. بهتر از خودت مي دانم. مي دانم از گذشته تا اکنون ِ اين زمين ِ زخم خورده. بهتر از تو مي دانم که با من چه کردي. ديدم که هفت تيري که گفتي يک تير دارد را با هفت تير بر شقيقه ام گذاشتي. مي دانم که يک تکان ِ ناشيانه مرا در دستان ات دود مي کند و به هوا مي فرستد. مي بينم که نان به قيمت ِ جان مي دهي. مي دانم. مي بينم. اما اگر فکر مي کني که اينگونه، ذره اي از شورمندي ام مي کاهي، بايد بگويم که کور خوانده اي. با تو کشف کردم که بهار برای گرامی داشت تنها یک پرستو می آید..... پیش از تو می پنداشتم که پرستو سازنده بهار نیست... با تو کشف کردم که چگونه قلب باغچه شیشه ای گیاهان زندانی را رها می کند تا به باغ بدل شود.... با تو این حقیقت ناخوش را در یافتم که عشق تنها برای آخرین معشوق است.... آیا می پنداری بر تو عاشقم ؟ بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود گروس عبدالملکیان
ترجمه ياسين نمكچيان
از كتاب مشتي از عطر شاليزار
از شعر سپیدم شرم کن
من؛
دفترم را
...در آسیاب سپید نکرده ام .
*
نگاه کن
به واژه هایی که در برهوت شعر
رسالت ِ شاملو را به دوش می کشند .
*
_ عمیق تر بخوان _
نشسته ام
بی رحمانه ترین نقد تو را
می خوانم .
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...
تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود
من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود
به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود...
بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی
پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است
| Design By : Night Melody |
