خنده های خیس
منصور لمسو دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است دور تا دورش همه خشکی ست ای تنها خزر حسین جنتی باید که ز داغم خبری داشته باشد حسین جنتی
دستم از سنگ و دلم سنگ و روانم سنگ است ديرفهميدم و اكنون همه جانم ،سنگ است! رازها دردل تاريك نهفتم،چون غار چه بگويم؟چه بگويم؟كه دهانم سنگ است! آفرين بر من عاشق كه نمازم نشكست، من كه چون آينه هر روز اذانم سنگ است هيچكس از همه ي شهر،خريدارم نيست، مشتري شيشه و من جنس دكانم سنگ است بي سبب نيست كمان دارم و آرش نشدم، هم خودم سنگم و هم تيروكمانم ،سنگ است همه يك عمر زچرخيدن من ،نان خوردند، گرچه"دسّاسَم"وهرآينه نانم سنگ است دارد از دور مي آيد، كسي از جنس خودم، آب و آيينه بياَنداز، گمانم سنگ است! حسین جنتی
با کافه های بی تو در گیرم
گفتم جهانِ بی تو یعنی مرگ
ده سالِ رفتی و نمی میرم
ده سال بعد از حالِ این روزام
تو، تو آغوش یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست!
تو بهتر از قرصای اعصابی
ده سال بعد از حالِ این روزام
من چهل سالم میشه و تنهام
با حوصله، قرمز، سفید، آبی
رنگین کمون میسازم از قرصام
می ترسم از هرچی که جا مونده
از ریمل با گریه هات جاری
از سایه روشن های بعد از ظهر
از شوهری که دوستش داری
گرم هماغوشی و لبخندین
تو بستر ِ بی تابتون تا صبح
تکلیف تنهاییم روشن بود
مثله چراغ خوابتون تا صبح
ده سال ِ که لب هامو می بندم
با بوسه های تلخ هر جایی
ده سال ِ وقتی شعر می خونم
لبخند ِ روی صندلی هایی...
یه عمر بعد از حالِ این روزام
یه پیرمردم توی یه کافه
بارون دلم میخواد، هوا اما
مثه موهای دخترت صافه
حسین غیاثی
توی قوطیّ تُن خلاصه شود
مرز جغرافیای افغانی
به شب و کارتن خلاصه شود
فکر کن از تصدق دشمن
سنگ قبرت شکسته تر بشود
دردهای تو دامن عثمان
سهم پیراهنت عُمر بشود
فکر خمس نداده ات باشی
کشورت را به هر گدا بدهی
عاشق مام میهنت باشی
مادرت را ولی به ... بدهی
یک وجب خانه را اجاره کنی
بوی گندم کلافه ات بکند
توی حمام شعر بنویسی
مردشوری ملافه ات بکند
کم کنی از رژیم طولانی
شیر روزانه شیر پاک ات را
چونکه شهرت درون گمنامی ست
گم کنی آخرین پلاکت را
گشنگی را به استخوان بکشی
گرگ ها پشت دامنت بدوند
دردهایی شبیه مور و ملخ
صورت گندمیت را بجوند
له شوی توی آخرین بشقاب
مثل یک هسته ی جویده ی پست
دست همسایه را نبُر مادر!
گربه ات دزد خانگی شده است
مثل مردی که لب ندارد باش
درد لب های بسته می خواهد
جمع و تفریق صفر ممکن نیست
عاشقی دار و دسته می خواهد
فکر کن آخرین چراغت را
لب بیگانه فوت خواهد کرد
بعد تو آسمان مهر آباد
در تن من سقوط خواهد کرد
تو ابوالهول پارک ها بشوی
عده ای با کلاغ ها بپرند
آب رفته به جوی برگردد
آبروی تو را ولی ببرند
زنده باد آنکه مرده ام می خواست
آنکه ایمان به فصل سرد آورد
آه مادر ! بنوش خونم را
چای محمود عطری ات یخ کرد!!!!!!!!!
با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود
چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود
کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود!
راه اگر می داشت از این چاله دریا رفته بود!
هر مرد که با خود جگری داشته باشد
حالم چو دلیریست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !
...
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد !
آویخته از گردن من شاهکلیدی
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد
سردرگمیام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !
| Design By : Night Melody |

