خنده های خیس

 ده سال بعد از حالِ این روزام
با کافه های بی تو در گیرم
گفتم جهانِ بی تو یعنی مرگ
ده سالِ رفتی و نمی میرم


ده سال بعد از حالِ این روزام
تو، تو آغوش یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست!
تو بهتر از قرصای اعصابی

ده سال بعد از حالِ این روزام
من چهل سالم میشه و تنهام
با حوصله، قرمز، سفید، آبی
رنگین کمون میسازم از قرصام

می ترسم از هرچی که جا مونده
از ریمل با گریه هات جاری
از سایه روشن های بعد از ظهر
از شوهری که دوستش داری

گرم هماغوشی و لبخندین
تو بستر ِ بی تابتون تا صبح
تکلیف تنهاییم روشن بود
مثله چراغ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هامو می بندم
با بوسه های تلخ هر جایی
ده سال ِ وقتی شعر می خونم
لبخند ِ روی صندلی هایی...

یه عمر بعد از حالِ این روزام
یه پیرمردم توی یه کافه
بارون دلم میخواد، هوا اما
مثه موهای دخترت صافه


حسین غیاثی
نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۸ساعت 2:38 توسط الهام | |

فکر کن زندگی ّیک ماهی

توی قوطیّ تُن خلاصه شود

مرز جغرافیای افغانی

به شب و کارتن خلاصه شود



فکر کن از تصدق دشمن

سنگ قبرت شکسته تر بشود

دردهای تو دامن عثمان

سهم پیراهنت عُمر بشود



فکر خمس نداده ات باشی

کشورت را به هر گدا بدهی

عاشق مام میهنت باشی

مادرت را ولی به ... بدهی



یک وجب خانه را اجاره کنی

بوی گندم کلافه ات بکند

توی حمام شعر بنویسی

مردشوری ملافه ات بکند



کم کنی از رژیم طولانی

شیر روزانه شیر پاک ات را

چونکه شهرت درون گمنامی ست

گم کنی آخرین پلاکت را



گشنگی را به استخوان بکشی

گرگ ها پشت دامنت بدوند

دردهایی شبیه مور و ملخ

صورت گندمیت را بجوند



له شوی توی آخرین بشقاب

مثل یک هسته ی جویده ی پست

دست همسایه را نبُر مادر!

گربه ات دزد خانگی شده است



مثل مردی که لب ندارد باش

درد لب های بسته می خواهد

جمع و تفریق صفر ممکن نیست

عاشقی دار و دسته می خواهد



فکر کن آخرین چراغت را

لب بیگانه فوت خواهد کرد

بعد تو آسمان مهر آباد

در تن من سقوط خواهد کرد



تو ابوالهول پارک ها بشوی

عده ای با کلاغ ها بپرند

آب رفته به جوی برگردد

آبروی تو را ولی ببرند



زنده باد آنکه مرده ام می خواست

آنکه ایمان به فصل سرد آورد

آه مادر ! بنوش خونم را

چای محمود عطری ات یخ کرد!!!!!!!!!

منصور لمسو

نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۸ساعت 2:21 توسط الهام | |

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود
با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم
چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود

 گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!

 رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود

 من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود!

 دور تا دورش همه خشکی ست ای تنها خزر
راه اگر می داشت از این چاله دریا رفته بود!

حسین جنتی

نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۸ساعت 2:3 توسط الهام | |

باید که ز داغم خبری داشته باشد
هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری‌ست که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد !
...
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد !

آویخته از گردن من شاه‌کلیدی
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی‌ام داد گره در گره اندوه
خوش‌بخت کلافی که سری داشته باشد !


حسین جنتی

نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۸ساعت 1:52 توسط الهام | |

دستم از سنگ و دلم سنگ و روانم سنگ است

ديرفهميدم و اكنون همه جانم ،سنگ است!

رازها دردل تاريك نهفتم،چون غار

چه بگويم؟چه بگويم؟كه دهانم سنگ است!

آفرين بر من عاشق كه نمازم نشكست،

من كه چون آينه هر روز اذانم سنگ است

هيچكس از همه ي شهر،خريدارم نيست،

مشتري شيشه و من جنس دكانم سنگ است

بي سبب نيست كمان دارم و آرش نشدم،

هم خودم سنگم و هم تيروكمانم ،سنگ است

همه يك عمر زچرخيدن من ،نان خوردند،

گرچه"دسّاسَم"وهرآينه نانم سنگ است

دارد از دور مي آيد، كسي از جنس خودم،

آب و آيينه بياَنداز، گمانم سنگ است!

حسین جنتی

نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۸ساعت 1:1 توسط الهام | |

ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ و فلک

 هر که از دیده ما رفت ز خاطر ببریم...

    1. ‏Photo: ما نه انیم که در بازی تکراری این چرخ و فلک هر که از دیده ما رفت ز خاطر ببریم‏

نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۱۱ساعت 23:22 توسط الهام | |

Design By : Night Melody