خنده های خیس

تمام دارایی دارا به مویی بند است

                                دل من به تو

سارا !

         از کتابهای دبستان بیرون بیا

                               تو دیگر بزرگ شدی !

کریم رجب زاده

نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۲۶ساعت 20:44 توسط الهام | |

هراسان
در ایستگاه به انتظار ایستاده ام

می ترسم
بعد از این همه سال
چگونه با تو روبرو شوم
اما
قطاری که از دور می آید
بدون هیچ توقفی
به راه خود
ادامه می دهد.

یاسین نمکچیان

نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۲۰ساعت 20:24 توسط الهام | |

پريدن از اين ارتفاع كه ترس ندارد
چشم هايت را ببند و
هوا را در آغوش بگير
اندوه اين سال ها را به خاطر بسپار و
غروبي كه بر ويرانه هاي زمين رژه مي رود
پريدن از اين ارتفاع كه ترس ندارد
ما دنيا را
افتادن هميشگي برگ ها ديده ايم و
چر خيدن بيهوده مدارهايي بربالاي سر
ما دنيا را
سوتي هاي سيامك خنديديم و
دلتنگي را
زير باراني مسخره به گريه درآمديم
ما دنیا را
چیزی جز سطرهایی دری وری نفهمیدیم
پريدن از اين ارتفاع كه ترس ندارد
مرگ شكل زيباي زندگي است

یاسین نمکچیان  

نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۲۰ساعت 20:19 توسط الهام | |

در لحظه های نابم می آیی

           سرزده

تو آیا اشتیاق قبل شرابی

          یا مستی بعد شراب ؟

کارت دعوتت را نشانم بده !
نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۱۱ساعت 20:15 توسط الهام | |

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست 

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست ...

نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۱۰ساعت 15:32 توسط الهام | |

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع های روی میز

روشن نبود

من و تو بارها

زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود...

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

نهنگی که در ساحل تقلا می کند

برای دیدن هیچ کس نیامده است !!!

گروس عبدالملکیان

نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۰۷ساعت 1:3 توسط الهام | |

Design By : Night Melody