خنده های خیس
تمام عمر آدمی همیشه بر سر و به پای بغضی کهنه و تازه تباه می شود. لجاجتی سمج و آزار دهنده ! با این که می بیندش اما غرور لا مصب اجازه نمی دهد که کمی تا قسمتی آفتابی شود. بعد از گذشت این همه سال هنوز, زخم همان است و بغض همان.... نه این که مهر و محبتی در کار نباشد که از قضا هست ! اما فقط در خلوت من با خود نه رو در روی " او " عجب ! .... خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را که شانه های مردی مهربان چگونه از هجوم گریه لرزید و لرزید گفتم : گریه ات را ندیده بودم , عزیز ! گفت : می بینی ! و دیدم که تنها عشق است که این چنین زخم کاری می زند. و زخم های من همه از عشق است... نسترن وثوقی
نوشته شده در ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ساعت
1:2 توسط الهام | |
| Design By : Night Melody |
